تبليغاتX
مادرم...تویی خورشید زنده گانی من.....
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت..............................



مهر مادر مهر خداست...
 

مادر مهربانم...

مادر عزیز من امروز میخواهم بسیار بنویسم تا اینکه دستانم از نوشتار باز ماند ولی میترسم که این همه بی مفهوم جلوه ننماید...............  مادر احساس داشتن تو مانند احساس داشتن خداوند همراه من است...   مادر لبخند زیبای که صبحانه برایم مینمایی و از خواب بیدارم میکنی زنده گی من است......   مادر هر بار که مطلب مینویسم اشک هایم جاری میباشد و احساس عجیبی میداشته باشم..همین لحطه نیز نمیتوانم جلو اشک های خویش را بگیرم.......   آیا همه مادر خود را اینقدر دوست دارد که من دوست دارم؟ آیا همه اینقدر دیوانه وار عاشق مادر خود هستند که من هستم؟  آیا همه در لبخند مادر خود زنده گی را میبینند که من میبینم؟؟؟؟؟ مادرمهربانم ‌، من عشق واقعی را در تو احساس کردم.........هر عشقی یک روز خاتمه میابد ولی عشق مادر ابدی است....هر عشقی یک روز از تو خسته میشود ولی عشق مادر هر لحظه ازدیاد میگردد............

مادر تو زنده گی من هستی..............دوستت دارم چود خدای خویش!!!

كيست  مادر ؟   نقشه   ايجاد   ما
كيست
  مادر ؟   باني   بنياد   ما


قلب او  سر
 چشمه  اميد   هاست
سينه  او  مشرق  خورشيد هاست


رمزعشق  جاوداني   مادر  است
كيمياي
  زندگاني    مادر   است


هرچه دارم من همه از مادراست
پاي تا سرشعله ام زين اخگراست

 


| +| نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط گیتی |


مرا ببخش مادرم...!!!
 

مادر مرا ببخش...!

مادر عزیزم من امروز احساس بسیار ناراحتی میکنم...قلبم خیلی ها ناراحت و غمین است.

مادر من نمیخواستم که چهره زیبای شما را مملو از غم و اندوه ببینم و آن هم بخاطر من. اصلا من کی هستم که جرأت کردم شما را بیازارم.. کسی را که او همه زنده گی من است......

مادر هدف من از آن کلمات که برایتان گفتم آن درک که شما کردید نبود. من چیزی دیگری میخواستم بگویم ولی اینکه کلمات چطور با این قافیه بیان شد من خودم هم نمیدانم مادر جانم....

دوستان عزیز من دیروز با چند کلمه بی مفهوم مادرم را ناراحت ساختم. اصلا هدف من خوش ساختن مادرم بود ولی کلمات را بشکلی ادا کردم که مادرم از آن مفهومی دیگر گرفتند و بسیار ناراحت شدند و حتی گریه کردند........من هم بسیار گریه کردم و عذر خواستم ولی هنوز هم ناراحت هستم باوجود که مادرم مرا بخشید و در آغوش کشید و درک کرد که هدف من غلط نبوده.

مادرم معبود من است..مادرم زنده گی من است و همه خوشی های من است و مادرم خدای من است....من چطور میتوانم کسی را که تا این حد دوست داشته باشم بیازارم..کسی را که پرستش کنم بیازارم....چطور میتوانم ای خدایا چطور من توانستم که اشک در چشمان زیبای مادرم بیاورم و قلب نازک اش را برنجانم..چطور این کار را کردم چطور و چرا.........

شنیده بودم که عشق انسان را میازارد و اشک در چشمانش میاورد و درد به قلب اش میدهد ولی باور نداشتم این همه را مگر امروز درک کردم که واقعا عشق بیش از حد انسان را درد میدهد و آزار میدهد و ناراحت میسازد...مادرم عشق من است و من هم برای چند لحظه برایش درد دادم و اشک دادم..من هیچگاهی خودم را نمیبخشم...هرگز نی...........

من دیروز بخاطر اینکه برای خودم جزا بدهم روزه گرفتم و اون هم بدون سحری و دیروز کار های ساحوی نیز داشتم و تمام روز کار کردم و هوا هم بی اندازه گرم بود و بی اندازه تشنه شده بودم ولی روزه خود را ادامه دادم و شب هم در نماز شام بسیار گریه کردم بخاطر اینکه مادرم مرا ببخشد... البته خواستن بخشش بدلیل این نه که گناه های من کم شود بلکه بخاطر اینکه مادرم حقیقت را درک کند و قلب اش ناراحت نباشد.........

فکر میکنم بسیار نوشتم و بی مفهوم ولی این همه احساست من است. لطفا دوستان عزیزم برایم نظر بدهید که آیا من دوباره توانستم که قناعت مادرم را حاصل کنم  و جبران اشک هایش را نمایم؟؟؟

مادر ناز من مرا ببخش...گیتی خود را ببخش مادرم..........گیتی شما را به سرحد پرستش دوست دارد و اگر اشک در چشمان شما ببیند زنده گی اش به پایان خواهد رسید........خیلی دوستت دارم مادر عزیزم!


| +| نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط گیتی |


ساحل قلب تو کرانه ای من..............

مادر 

ماد ر م بهترین تر ا نه ا ی من

ساحل  قلب  تو کرانه  ا ی  من

 

گر توباشی  مرا چه  غم  باشد

نه  بمن  ظلم و نی  ستم  با شد

 

من که  از هجر تو غمین  گردم

خسته  و بی  پنا ه  ترین  گرد م

 

گر تو بودی مرا چه غم  بو د ی

نه ز هجرت بد  ید ه نم  بو د ی

 

همه کسی سنگ زد بشیشه  من

بی تو ای حامی  همیشه ای من

 

ماد را ی ما د ر فر شته ا ی من

ماد ر در  بهشت  خفته  ای  من

 

سر  مژگان  فدای  خاک  در ات

گر  چه  افتاده  است  از  نظرت

 

مژگان "ساغر"

 


| +| نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط گیتی |


 

A Mother’s Love

 

A Mother’s heart lights up the whole world

So full of love, commitment and passion

There is never a quota or any ration

The heart of a Mother is bold and strong

Holding a space for the family’s evolution

For love and peace is the only solution

Born to be compassionate, devoted and strong

Her heart always beating to the vibration of love

A Mother receives energy sent from above

Always beaming with divine inspiration

Mothers unite, holding hands together

Creating a circle of love—forever

A Mother’s love creates a fine lineage of care

Love layered upon infinite love

Hand fitted within the family glove

A Mother loves with her whole heart

Breathing in and out a love so intense

Her whole world becomes immense

We feel, we teach, we expand and we soar

Flying amid the possibilities of life

We may be single mother, grandmother or wife

 


| +| نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط گیتی |


Love you my sweet parent

 

When I imagined I love my parent.....

The moment a child is born, the mother is also born. She never existed before...

 The woman existed, but the mother, neverA mother is something absolutely new

My Mom

"The best years of your life are the ones in which you decide your problems are your own.

 You do not blame them on your mother, the ecology, or the

president. You realize that you control your own destiny

"I remember my mother's prayers and they have always followed me. They have

clung to me all my life."

"Mother love is the fuel

that enables a normal human being to do the impossible."

My Daddy

  "How pleasant it is for a father to sit at his child's board. It is like

an aged man reclining under the shadow of an oak which he has planted.."

Father


| +| نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط گیتی |


مادر نازم! گل ناز بوی من عیدت مبارک...!!!

 

     مادر عزیزم میخواهم که اولتر از همه عید را برای شما تبریک بگویم....!

عیدت مبارک مادر ناز من! امیدوارم همیشه در زنده گی تان عید باشد...و همیشه در چهره زیبای تان تبسم وخوشی نمایان باشد که با دیدنش زنده گی من مملو از خوشی ها گردد.......

گل زیبایم!       اگر چه این عید برایم مفهومی ندارد و خوشی که باید احساس شود  ولی آنرا حس نمیکنم و آن شوق وذوق که همیشه با فرا رسیدن عید در من وجود داشت حالا در خود نمیبینم ولی همین که شما را با خود دارم و شما را در حال آماده گی گرفتن بخاطر عید میبینم و خوشی را در چهره ناز تان حس میکنم اشک خوشی از چشمانم جاری میشود و به نظر من همین عید من است و من بالاتر از این در زنده گی چی خواسته میتوانم به جز خوشی و صحت شما.......

مادر مهربانم!    اگر چه دلم میخواهد که بسیار بنویسم و هر آنچه که در قلبم است برایتان اظهار کنم ولی نمیخواهم که در این پیام زیبای عیدی یک همچو کلمات را بگنجانم.....

خدواندا ! خوشی که در این روز ها در چهره مادرم احساس میکنم امیدوارم که این خوشی را همیشه در چهره زیبای شان ببینم و همیشه خوش و خوشحال باشند...بس همین آرزوی همیشه گی من است و خواهد بود...............


| +| نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط گیتی |


برایم همچو خورشیدی تو در تاریکی و ظلمت....

مادر عزیزم

مادر من

دوباره می دهد جانم نهادن سر به دامانت

گل لبخنده می روید به لبهایم ز چشمانت

تمام کودکی رفته و من هر شب در این رویا

که می خوانی دوباره لا لایی های گریانت

برایم همچو خورشیدی تو در تاریکی و ظلمت

دو دستم را بگیر آری منم محتاج دستانت

دوباره ابری ام مادر بیاور شانه هایت را

که برف آرام می بارد به گیسوی پریشانت

بیا تا کودکی هایم،منم آن کودک شیطان

که آرامش نمی یابد مگر در عطر دامانت

دلم خون است ازهستی تو عشق وتویی مستی

بباران مهر را بر من ، منم محتاج بارانت

شکوفه باز می روید اگر با من بمانی تو

تمام هستی ام مادر فدای گام لرزانت

دوباره می دهد جانم نهادن سر به دامانت

گل لبخنده می روید به لبهایم ز چشمانت

 


| +| نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط گیتی |


دل تنگم..........

بس همینقدر میتوانم بنویسم که خیلی دل تنگ هستم مادر نازم....و اصلا زنده گی برایم بی مفهموم جلوه میکند در این روز ها......بیا و مرا از این دل تنگی بیرون کن مادر عزیز من.........


| +| نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط گیتی |


امروز چی بی شگوفه ام مادر من....

مادر عزیزم..!

امروز به تو نیاز دارم که با من باشی و برایت بگویم که چقدر خودم را بیچاره حس میکنم امروز....چقدر تنهای تنها حس میکنم با کوله بار از غم و پریشانی و نامیدی... تیره و تار شده ام... یک­دم تار شده ام؛ تارتر از هر چنگی که بخواهی بنوازی.. صداها خاموش اند و بی­آهنگ... نهنگ دریاهای خاموشی شناور شده اند میان لحظه­های حقیر این برکه­ ای فریاد های من..... مادر کشتی زنده گی ام به سوی نامیدی ها و بدبختی ها شناور است و اینکه ساحل خوشی ها و آرزو هایم پدید خواهد شد یا نه در شک هستم..... هیچگاهی خودم را اینقدر ضعیف و ناتوان احساس نکرده بودم در زنده گی ولی امروز..................

چه کسی می­داند که فاجعه­‌ء بهار، حادثه­ء آفتاب کجا خواب مانده است؟ چرا زنده­گی میان این دره­ ای عصیان بی­طغیان روییده است؟ کی می­تواند بگوید که چرا جاده ا­ی زنده­گی­ام سر پیچِ داغِ بن­بست­ها  شده است که از هیچ طرف به هیچ سویی نمی­توان رفت؟ نه می­توان رفت و نه می­توان نشست و یا ایستاد....... چرا؟ چرا این حادثه­ میان قلب ساده خاکستری­من تهی شده است......؟ چرا؟؟؟؟

مادرم....ای امید و آرزو های این قلب خسته من.... با من بمان و برایم همیشه سبز باش چرا که زنده گی من در خوشی های تو تفسیر میشود و این گیتی تنها با خنده های تو سیر میشود........ دوستت دارم مادر عزیزم و میپرستمت چون خدای خویش.... بس دلم برایت بی نهایت تنگ شده....!


| +| نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط گیتی |


مادر جان نازم...........

مادر جان نازم


| +| نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط گیتی |


مادر نازم..........
مادر عزیزم.....................

مادر باز هم امروز خیلی خسته و تنها خودم را حس میکنم... دلم میشود که گریه کنم و فریاد بکشم ....دلم میشود که تو با من باشی و با من حرف بزنی و حرف های دل تنگم را بشنوی ای  مادر عزیزم.................... مادر! دلم برایت بسیار تنگ شده ... خدایا مادرم را شفا عاجل بده و نگذار سایه اش از سر من دور شود............ من تحمل دوری مادرم را ندارم. اگر هر زمانی میخواستی مادرم نباشد پیش از این جان مرا بگیر و به زنده گی ام خاتمه بده ای خدای مهربانم...............

مادر تویی دلیل زنده گی من........مادر به جان برابرم بسیار دوستت دارم............!


| +| نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط گیتی |


تویی بهانهء زنده گی من......

ای بهانه زنده گی من.....

 

مادر عزیزم..... امید زنده گی من...... الهام بخش خوشی های من..... رویا های شیرین من..... خیلی دوستت دارم و میپرستم ات چون خدای خود...!!!

مادر امروز دلم بسیار تنگ است بخاطر تو... بخاطر سخن های تو...خنده های تو...قهر شدن های تو.... مزاح کردن های تو....در آغوش گرفتن های تو...همه و همه..........  نمیدانم چطور و با کدام کلمات همه احساسات خود را بیان نمایم؟؟؟؟ بس همینقدر میتوانم بگویم که بالاتر از هر چیز که در زنده گی دارم و بالاتر از زنده گی خود دوستت دارم........!

بخاطر یک لبخندت حاضر به انجام هر کاری هستم و بخاطرآرزو هایت حاضر به گذشتن از هر آرزوی خود هستم.....بخاطرت عشق میورزم و زنده گی میکنم ای مادر مهربانم...

خدایا! مادرم را خوشبخت ترین ، موفق ترین، صحتمندترین زن دنیا بساز و همه غم ها ، دردها ، مشکلات و ناکامی های که در زنده گی اش وجود دارد برای من بده و در عوض همه خوشی ها ، موفقیت ها ، کامیابی ها ، صحت و عمر مرا به مادرم بده.......

خدایا ! تا حال من از بارگاه ات هیچ چیزی برای خود و خوشی ها و آروز های خود طلب نکرده ام و نخواهم کرد، بس همین آرزو مرا بپذیر و مادرم را همیشه و همیشه در پناه خویش نگهدار و نگذار حتی برای یک لحظه هم غبار غم در جبین زیبایش نمایان گردد.

خدایا ! التماس و دعای مرا بپذیر..........................

خدایا ! مادرم  را خفظ کن..........................................

خدایا ! مادرم را به تو میسپارم............................................


| +| نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط گیتی |


مادرم برای تو نفس میکشم......

مادر عزیزم

 مادر

اولین کسی که مرا حس کرد ... تو بودی مادر!

اولین نگاهی که به نگاهم گره خورد .. نگاه تو بود مادر!

اولین کسی که درگوشم اذان خواند …........ تو بودی مادر!

اولین کسی که دوست داشتن و محبت کردن را به من آموخت ... تو بودی مادر!

امیدم همه تو بودی ٬ آرزویم همه تو ٬ راهنمایم همه تو ٬ مهرم همه تو ...

اولین کسی که در لحظه تولدم به من لبخند زد تو بودی مادر پس با بمان تا لحظه مرگم مادر..........

ای فرشته ی خستگی نا پذیر بازار سبز احساس و عطوفت ٬ ای که بی تو روح من سر گردان و نبوغم........

 نابا لغ و احساسم بی ثمر می ماند..........

 

مادر نازم


| +| نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط گیتی |


مادر مهربان من.....
مادر عزیزم

 

زمان روييدنم، باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کردی... زمان پروريدنم آغوشي گرمی که بالنده ام ساختی... زمان بيماري ام، طبيبي که دردم را شناختی و درمانم کردی... زمان اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دادی... زمان تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه کردی...زمان ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دادی...........

مادر عزیزم ! سپاس گذارت هستم.


| +| نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386 و ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط گیتی |



www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com